الیاس شهید پور بوگر ( روستای خارستان علیا)
پاسدار کسری
بوگری (روستای جوادیه بوگر)
چوپانعلی نظری بوگر ( روستای خارستان علیا)
حسین نظری منش بوگر (روستای جوادیه بوگر)
خلیفه نظری
بوگر (روستای جوادیه بوگر)
زیاد خدا رحیمی بوگر (روستای سادات آباد)
محمود خدا رحیمی بوگر فرزند شهید زیاد خدارحیمی بوگر(روستای سادات
آباد)
سعید مقدسی بوگر (روستای جوادیه بوگر)
سید سادات موسوی (اولین شهید بوگر و به یمن اسم وی روستای گوددل
بالا به سادات آباد تغییر نام داد)
عبدالحسن علوی بوگر (روستای خارستان سفلی)
علی رضا
بوگری (روستای جوادیه بوگر)
علی مدنی بوگر (روستای جوادیه بوگر)
علیار شهید پور بوگر ( روستای خارستان علیا)
کرامت
فیروزی بوگر (روستای جوادیه بوگر)
مسعود ازادی بوگر (روستای تل زری)
منصور
اتحاد پور بوگر(روستای تل زری)
نصراله رحیمی بوگر (روستای جمال بیگ)
برای دیدن وبلاگ شهید قدمعلی رحیمی بوگر اینجا کلیک کنید
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389ساعت 17:7  توسط ملک پور
|
فراخواني از همه انديشمندان ، روشنفكران ، صاحبنظران و فرزندان طايفه بزرگ بوگر
سلامي به وسعت بزرگي ذهن شما
ما همه يكي هستيم و با هم يك جهانيم
دراينجا از همه شما بزرگواران دعوت مي شود كه در توفيق تفهيم و بازتاب شناخت طايفه بوگر سهيم باشيد و ارائه هر نظر مربوط به ديده منت پذيرفته مي شود . در موضوعات زير اگر موردي داريد حتماً به اشتراك بگذاريد:
- كتاب
- تحقيق ، نوشته مستند
- عكس و فيلم
- گفته هاي بزرگان و ريش سفيدان
- برداشتهاي ذهني
- و مواردي كه حاصل تراوش ذوق سرشار و هنري شماست.
ضمناً، درج منبع و ذكر نام افراد موضوع را سنديت مي بخشد.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389ساعت 7:13  توسط صادقی
|
اقتصاد منطقه بوگر بر پايه كشاورزي ، دامپروري و باغداري استوار است .البته هر كدام در برهه اي از زمان نقش اصلي را بازي كرده است .
در ابتدا بيشتر دامپرور بوده اند و پابه پاي قشقايي ها مسريهاي ييلاق و قشلاق را به بهانه گذارندن زندگي مي پيمودند و از دامنه هاي زاگرس تا مناطق مختلف گرمسيري كازرون ، لار و ... در عرصه پيمايش آنها بود . ولي روحيه رفاه طلبي سمت و سوي ديگري به اين مردمان سخت كوش داد. و دستي هم در كشاورزي در آوردند و شايد خواستشان اين بود كه براي برآوردن نياز اوليه خود( كه همان خوراك) قادر به تحمل هر ناملايمتي كه با روحيه سركش و ظلم سنيز آنها ناسازگار بود را تعديل بخشند. حضورشان در منطقه سكوت مرگ گير و سرماي كمر شكن را شكست . در اينجا ديگر آن خانه هاي متحرك و چادرهاي عشايري چاره كار نبود و ساخت مامني كه هم خود و هم احشام آنها را از سرما و برف وباران در امان دارد ضرورت پيدا كرد .اين دوره زماني بود كه هنوز دامپروري ارجحيت داشت ولي كم كم با گذشت زمان كمبود علوفه و نيازهاي ديگر زندگي روستايي به كشاورزي رونقي ديگر داد. از پيشكسوتان دارم كه مزرعه هاي ذرت و گندم و جو برايشان بركتهاي زيادي بجا گذاشت . مردم با حفظ روابط كنار هم گذران عمر داشتند. ت
كنولوژي به زودي در همه نقاط جاي توان بشري را گرفت . با توجه به ايتكه هنوز روحيه عشايري و گريز از مركز در مسن ترهاي طايفه پيداست .ولي انقلاب تكنولوژي هم بشر را راحتر ساخت و هم اينكه بشر را موجودي ضعيف بار آورد كه عدم وجودش نسل جديد را وابسته تر ساخت و البته مزايايش بيشمار است كه از محدوده موضوع فراتر است . گله من اين باشد كه عصر ماشين قدرت انسان را ناديده گرفته است .
خب حال وارد عرصه سوم شده ايم يعني باغداري و ان هم بر پايه كشت نهال سيب گردو،بادام و هلو و... . خشكسالي كه خلاف ميل و رغبت است آسيب هاي جدي بر پيكيره اقتصاد منطقه وارد نموده است. و
گرچه بيشتر نسل جديد براي امرار معاش مهاجرت را برگزيدند ولي اين چاره كار نيست . در اين بين كساني وجود دارند كه مي توانند زيربناي جرخه اقتصادي را با سرمايه هاي خود دگرگون سازند و بتواند صنعت و حرفه هاي جديد را برپا سازند . نميدانم شايد قدرت ريسك پايين است يا اينكه محل تولشان و دوران كودكيشان از ياد رفته . ولي كمبود آب وزمين مناسب كشاورزي بر سختي كار افزوده و لي فضا براي دامپروري سنتي نسبت به صنعتي منا سب تر است .
چيزي كه در اولويت قرار داد استعداد و قوه خدادادي است كه خدواند در وجود هر يك از فرزندان اين طايفه به وديعه گذاشته است . و يكي ديگر از معايب اصلي مان اين باشد كه هر كدام كه موقعيت و جايگاهي داريم كه مي توانيم به نفع طايفه ومنطقه استفاده كنيم از اين مسئوليت شانه خالي ميكنيم و ترجيح مي دهيم خود را دور دست نگه داريم و از دور تماشگر باشيم . من ناسيوناليسم قومي را تاييد نمي كنم ولي بي تفاوتي نسبت به مردم سرزمين خود را نيز بي عدالتي بزرگ مي دانم. پس عظيم ترين پتانسيل منطقه بوگر آنچه كه در فكر من و شماست.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آذر 1389ساعت 11:37  توسط صادقی
|
آجرک الله یا بقیة الله(عج)
ایام شهادت سرور و سالار شهیدان حضرت اباعبدالله الحسین تسلیت باد.
نه ذوالجناح دگر تاب استقامت داشت
نه سیدالشهدا برجدال طاقت داشت
هوا زجور مخالف چو قیرگون گردید
عزیز فاطمه از اسب سرنگون گردید
بلند مرتبه شاهی زصدر زین افتاد
اگر غلط نکنم عرش بر زمین افتاد
+ نوشته شده در شنبه بیستم آذر 1389ساعت 22:32  توسط ملک پور
|
من یکی از علاقه مندان به آثار جناب آقای رضا امیرخانی هستم.داستانی از ایشان نسبت به حضورشان در منطقه بوگر ذکر کرده اند که بنده ابتدا صحت آنرا از ایشان سوال کردم و سپس آنرا از سایت ایشان برداشته ام و در وبلاگ خویش بدون هیچ گونه دخل وتصرفی منتشر میکنم.پیشنهاد میکنم نسبت به آثار ایشان غافل نباشید اگر طالب حقیقتید.
تاريخ انتشار : ٩:٥٦ ١١/٣/١٣٨٧
سرلوحهي سي و نهم :
از ميانِ گرد و خاكِ كوچ ِ بهارهي عشايرِ قشقايي
عکاس: سيد محمد حسيني - نام: مريم اشکي، لاله واژگون - مکان: دامنههاي دنا - توضيح: سر صبح با کوچکترين تکاني شبنم، قطره قطره روي زمين ميريزد مانند اشک
١- پسرِ حاج هاديخان سالِ ٤٩ تصميم ميگيرد كه به سربازي برود. ميشود سرباز معلم ِ طرحِ سپاهِ دانش و ميرود به روستاي خارستان از توابعِ كامفيروز. حاج هاديخان با يك توصيه ميتوانست مسالهي سربازيِ پسر را حل كند، اما پسر شماتتِ مردم را خريد و به سربازي رفت تا در روستاي خارستان معلمي كند...
الف- هفتهي پيش كه واردِ روستا شديم، مردم، -به قولِ خودشان- بلند تا كوتاه تا اشنفتند كه حاجي آمده است، بهدو آمده بودند براي دستبوسي. پيرمردي ميگفت حاجي كاش رخصت ميدادي اين كُر (پسر) را جلو پات قرباني كنم، اين كر جانش را مديونت است...
٢- پسرِ هاديخان، خانزاده بود. پس تا مهمانِ عشاير شد، به خانهي خان رفت و كل مختار و محمدخان را از نسبش مطلع كرد. گفت من آمدهام تا بچههاي شما را آدم بار بياورم. دورهمهماني برايش گرفتند و همهي اهلِ روستا شب به شب به افتخارش مهماني دادند. رسم بود براي همهي معلمها چنين كاري ميكردند. حاجي كه حالا مستخدمي هم داشت و اسبي و قاطري، فرستاد نيم خروار برنج از كامفيروز گرفتند و مرغ نيز از اهلِ ده خريد و داد تا مشهدي مريم برايش سفره بياندازد. حاجي همهي اهلِ ده را مهمان كرد تا زيرِ منت نماند. شاخدارپلو برايشان پخت... (ميخندد، شاخدارپلو را از خودم درآورده بودم. مرغ را گذاشتم لاي ديسِ پلو، جوري كه دو پايش بيرون بزند!)
ب- كا اسفنديار به من ميگويد: آقا رضا! حاجي از همانوقت كه تشريففرما شد به روستاي ما و پا بر چشمِ ما گذاشت، با بزرگان نشست و برخاست داشت... هيچوقت پرسِ همسنها را نميكرد. كا اسفنديار از وقتي مهمانش شدهايم يك بند گريه ميكند: سال 49 حاجي به ما فرمود كه يك سيدي هست مشدي. حاجي خاطرت هست. شما اين جور ميفرمودي، مشدي...
٣- كا اسفنديار همانموقع به حاجي گفته بود: خاني يعني پيل و پنجتير. پسرِ هاديخان خانزاده بود، ولي خان نبود. نه پول داشت نه پنجتير... اهلِ ده تصحيح ميكنند: اين جور نبيده! خيلي خان بيد حاجي...
خارستان مرض افتاده بود. ديفتري. همه داشتند از دست ميرفتند. حاجي اسبش را برميدارد و ميرود دُزكر(دژكرد). بيسيم را از پاسگاه ميگيرد و به مركز وصل ميشود. فرياد ميكشد:
- كدام پدرسوختهاي رئيسِ شماست؟ من پسرِ هاديخان هستم!
غروب نشده سه فروند هليكوپتر روي ديمكاريهاي خارستونِ دومن (دامن:سفلا) مينشينند و به مردم واكسن ميزنند. حالا ميفهمم چرا مردم دولا ميشوند تا دستِ حاجي را ببوسند. راستي حاجي آن زمان فقط نوزده سال داشته است.
ج- عليخان كه حالا تاجري است در شيراز و بنزِ آخرين مدل زيرِ پايش است و به استقبالِ ما آمده است، پنهاني به من ميگويد:
- حاجي به ما فارسي درس نميداد كه! رسالهي توضيحالمسائلِ امام را آورده بود و به ما درس ميداد!!!
* * *
٤-حمام را حاجي ساخته است. پلاكِ خانهها را حاجي با ميخ روي حلبي حك كرده است. اسمِ تنها گذرِ ده را حاجي گذاشته است، خيابانِ معرفت. دخترها را حاجي به مدرسه فرستاده است. اولين روحاني را حاجي به ده آورده است... حالا هم كارتن كارتن كتاب آورده است براي اهلِ روستا...
د- حاجي -پسرِ هاديخان- بعد از انقلاب مناصبِ زيادي داشته است. از معاونتِ وزير تا رياستِ دفتري وزارت تا مديرِ كلي تا... حاجي در هر منصبي كه بوده است خود را خدمتگزارِ خارستانيها ميدانسته است. بعد از انقلاب مدرسه و دبيرستان و حسينيه و برق و آب و جاده و... حاجي ميخندد:
- رضا! دارم بازنشسته ميشوم. يك وانت ميخرم و با خانم راه ميافتيم بينِ دهات... فقط ميخواهم حمد و سورهي مردم را درست كنم... حمد و سوره كه درست شد، همه چيز درست ميشود. به هر دهي كه برسم يك زنگ ميزنم به تو و حالت را جا ميآورم...
* * *
چند روزي همراه بوديم با كوچِ بهارهي عشايرِ قشقايي. با حاجي عشق ميكرديم ميانِ گلههاي پروارِ گوسفندها و مناظرِ زيباي خارستان و كامفيروز و تنگِ براق و كاكان. حاجي توي حسينيه براي مردم ميگفت:
- تا نوكري مثلِ من داريد، چرا غمگين باشيد؟!
مردم كه ميدانند حاجي متنفذتر است از وزير و وكيل آرام آرام گريه ميكنند...
* * *
به سلامتي ٩٥% مسوولان كه فابريك روستايي هستند. ٥% بقيه هم بالاخره گذرشان به يك روستا افتاده است... كاري كه حاجي كرده است، كارِ خيلي مشكلي نيست، مثلِ كارِ حاج عبدالله. كاري است شدني... عليخان ميگويد: "اگر ١٠٠ نفر مسوول مثلِ حاجي داشتيم، همهي روستاها آباد ميشد." ميخندد. "اگر زمانِ شاه هم بود، حاجي همين لطف را داشت به اهلِ روستا..."
راستي داشت يادم ميرفت. پدرِ حاجي، هاديخان، معروف بود به خانِ آخوندها (رحمه الله عليه)... فاتحه.
+ نوشته شده در شنبه بیستم آذر 1389ساعت 21:50  توسط ملک پور
|
یکی از دوستان محترم در مورد یکی از مطالب پیشین حقیر نظر بسیار محترمانه وبه جایی اظهار کرده اند که لازم می دانم کمی به تبیین ماهیت شناختی آن بپردازم.
ایشان متذکر شده اند که این حقیر در مورد خانهای قشقایی کمی زیاده روی کرده ام و در مقایسه؛ ادب و اخلاق و مدنیت آنها را با خوانین سایر نواحی بهتر دانسته اند که بایستی عرض کنم حرف ایشان تاحدودی صحیح است(خصوصا مسئله اخلاقی فقط در اندک نواحی) اما فقط تا قسمتی، آن هم در مورد خوانین بوگربه این حال که حرفشان حق بوده است از نفرین برادرشان در دفاع از خان نیز بی نصیب نبوده اند. نه همه خوانین فارس اما نکته ای که به ذهن متبادر میگردد این است که اینها هم اگر در موقعیت قرار میگرفتند شاید سفاک تر از آنها مینمودند.مثلا به طبق نظر ایشان در یکی از روستاهای منطقه بوگر کدخدای روستا به رعیت کمک میکرده است در امر بنای منازل خشتی اما این تمام قضیه نیست.در بوگر نیز فرزندان و برادر زاده های خوانین نیز دچار فسادهای عظیم خصوصا مسائل اخلاقی بوده اند اما حرف ایشان در مورد کلیت مسئله آنهم در بوگر صحیح است اما در کل سیستم حاکم رعیتی سیستمی مرداب گونه است.در شمال در دوره میرزا کوچک جنگلی برای سرکوب ملت معترض حتی به نوامیس ومال و جان مردم نیز تعدی کردند اما میرزا بر نهضت خویش ماند.در اینجا هم اگر معترض و یک شخص انقلابی وجود داشت خوانین بدتر از این عمل میکردند.دلیل دیگری که وجود دارد آن است که مردم تن به انظلام میداده اند پس نیازی به سخت گیری بیشتر وجود ندارد.عده ای
پس در یک استنتاج کلی و مختصر میتوان گفت:
1-مردم خود پذیرای انظلام بوده اند
2-نبودن موقعیت بازتری برای خوانین
3-نداشتن منابع عظیم مالی،جانی و استراتژیک در منطقه
+ نوشته شده در شنبه بیستم آذر 1389ساعت 21:43  توسط ملک پور
|

مطلب مهمی که جای بسی بحث دارد این است که بوگر چگونه در زمره طایفه عمله قشقائی نام برده میشود.اما با کمی موشکافی تاریخی میتوان پاسخ آنرا به عینه مشاهده کرد، و آن اینکه با سیطره صولت الدوله قشقائی برفارس و پس از وی فرزندانش چون مردم بوگر در ییلاق و قشلاق خود نیمی از سال را در این منطقه میگذراندند و با آمدن شناسنامه و سیطره ترکان بر این نواحی هنگام ثبت محل چون مکان مشخصی برای تمام سال نداشته اند حوزه صدورشان را ایل قشقائی ذکر میکرده اند و این شد که خاک عزا شد بر سر ما ترکان شدن رئیس ما(با عذرخواهی از عزیزان ایل محترم قشقایی) البته قدرت وخودکامگی صولت الدوله قشقائی و فرزندانش به بهانه مقابله با بیگانه بود که خود مردم رعیت قشقائی هم مثل بوگر ها بوده اند و زیر یوغ زر و زور و تزویر زندگی میکرده اند پس جمله فوق را میتوان به صورت خاک عزا بر سر ما دزدان وطن فروش شدند رئیس ما(کنایه از صولت الدوله قشقائی و فرزندانش) پس عزیزان ترک نیز لازم نیست حمیت و تعصب به خرج دهند چون رهبران طایفه های کوچک قشقائی نیز مثل خوانین و رهبران طایفه ما بی عرضه بوده اند و برای حفظ قدرت خود زیر هر بار زوری می رفته اند و خان بزرگ(به تعبیر قدیمی ها) ملت را می چاپیده و در آمریکا به عیش و نوش خود می پرداخته اند. مثلا پسران خودشان دکترا میگرفته اند و ایلات در بیسوادی بوده اند.البته بحث بهمن بیگی چیز دیگری است چون اولا او خود هم پدرش خانزاده بوده است هم مادرش و دوما به دلایل نامعلوم آنها را تبعید کرده بودند و مرحوم بهمن بیگی مدتی پس از پدر به همراه مادرش به تهران عزیمت کرده بود.البته اگر خان بزرگ! عرضه مرحوم بهمن بیگی و کمی از سادگی و عشق ورزی وی به ایل را داشت تمام عشایر قشقائی صاحب کمالات میشدند و با سواد و حتی به بالاتر از سواد میرسیدند.پس میتوان نتیجه گرفت خوانین غریب به اتفاق(یعنی همه شان) بی عرضه و ترسو بوده اند.
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آذر 1389ساعت 0:41  توسط ملک پور
|
در مورد اصالت طایفه بوگر مقیم منطقه مرزی اقلید با سمیرم و یاسوج میتوان دو نظریه را مطرح نمود:
یکی اینکه اینها از همان بوگر منشعب از از طایفه جانکی سردسیر هفت لنگ می باشند که سیاستهای حکومتهای جائر گذشته باعث این تفرق شده است که در این نظریه نیز یکی داستان آتش زدن خوانین خودنمایی میکند و دیگری سیاستهایی که در زمان کودکی نادرشاه افشار اتفاق افتاده که باعث پراکندگی ایلات به منظور دوام حکومت مرکزی از طریق کاهش قدرت عشایر بوده است که اتفاقا منطقه وروستایی به نام بوگر در استان چهار محال نیز وجود دارد که مثلا در آنجا مثل اینجا یک فامیل به نام رحیمی بوگر وجود دارد اما در مورد بوگر بودن یا نبودن رحیمی ها نیز محلی از تشکیک وجود دارد.
دیگر آنکه اینها اصالتا از نورآباد ممسنی آمده اند که این نظریه نسبت به نظریه اول از شواهد مطلوب تری وجود دارد چون طی رفت وآمدها و پیگیری اصالت به نورآباد نزدیک تر می باشد و بزرگان طایفه تفوق بیشتری بر آن دارند.
اما مطلب مهمی که جای بسی بحث دارد این است که اینها چگونه در زمره طایفه عمله قشقائی نام برده میشوند که اینجانب در مقاله کوتاه دیگری پیرامون آن بحث خواهم کرد.
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آذر 1389ساعت 0:3  توسط ملک پور
|